نسل ما

ما نسل بوسه های خیابانی هستیم ، نسل خوابیدن با اس ام اس ، نسل درد و دل با غریبه های مجازی ، نسل لایک و پوک از روی قرض ، نسل کادو های یواشکی ، نسل پول ماهانه ی وی پی ان ، نسل هل توی مترو ، نسل " شینیون " زیر روسری ،نسل " copy , paste " ، نسل عکسای لختی در ساحل دوبی ، نسل جمله های کوروش و دکتر شریعتی ، نسل فتوشاپ ، نسل ترس از رقص نور ماشین پلیس ، نسل سوخته ، نسل من ، نسل تو ! یادمان باشد ، هنگامی که دوباره به جهنم رفتیم ، بین عذاب هایمان ، مدام بگوییم ، یادش بخیر ، دنیای ما هم همین طوری بود .......!!!!

کودک و خدا

کودک با گریه گفت:الو سلام
خونه ی خداست اونجا؟
خودتی خدا؟
سلام بنده ی من بله خودم هستم
خداجونم ترخدا نذار بزرگ شم..ترخدا نذار با بزرگ شدنم تورو هم تو دلم کوچیک کنم
خدا من میخوام همینجوری باهات حرف بزنم نه مثل بزرگا سخت و نامفهوم
من نمی خوااااااااااااااام جای تورو به پول بدم خداجونم
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک گفت:
آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش می کنه.
(خداجون دوست دارم)

سلامتی....

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره
سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست . . .
.
به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات
به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن . . .
.
سلامتی اونایی که
درد دل همه رو گوش میدن
اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن
به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش
کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره

زمین مقدس

مکانی که ایستاده ام زمین مقدس است ؛زادگاهم که در آنجا طرح الهی زندگیم جاری شد،من سالیانی را که ملخ ها فرهنگ و تمدن اصیلم را خوردند باز خواهم گرداند،به جای گوشه نشینی و خرده گیری ،با ابزار دانش،شخصیت و انسانیت خود ریش های فرهنگ اصیلم رو از نو احیاء می کنم. من هستم

کوروش بزرگ

از کسانیکه از من مـــــــــــتنفرند سپاس. ، آنها مرا قویتر میکنند!
از کسانیکه مرا دوســـــــــــــــــــــت دارند ممنونم،آنان قلب مرا بزرگتر میکنند....
ازکسانیکه مرا ترک میکنند متشـــــــــــــکرم،آنان بمن می آموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست !!
از کسانیکه با من مـــــیمانند سپاسگزارم، آنان بمن معنای دوست واقعی را نشان میدهند....(کوروش بزرگ)

زندگی

زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر چه از دست میرود برود....!!!! من آن را میخواهم که به التماس آلوده نباشد حتی زندگی را

عشق یعنی

عشق یعنی خاطرات بی غبار
دفتری از شعر و از عطر بهار
عشق یعنی یك تمنا، یك نیاز
زمزمه از عاشقی با سوز و ساز
عشق یعنی چشم خیس مست او
زیر باران دست تو در دست او
عشق یعنی ملتهب از یك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق یعنی عطر خجلت... شور عشق
گرمی دست تو در آغوش عشق
عشق یعنی «بی تو هرگز ... پس بمان»
تا سحر از عاشقی با او بخوان
عشق یعنی هر چه داری نیم كن
از برایش قلب خود تقدیم كن

ساعت

كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب

و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است

اسکناس

پشت یک هزار تومانی نوشته بود:

پدرم معتادم مرا برای همین پولی که در دست داری به صاحب خانه مان سپرد...

خدایا چقدر میگیری...!!

که بگذاری شب اول قبر قبل از اینکه تو ازم سوال کنی من یه چیزایی ازت بپرسم؟؟؟

خوشبختی بدون لباس

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت:  «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند  تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند، اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،  پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند  ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.  حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.
آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند. آخرهای یک شب،  پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد
که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

« شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم!  چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.


مرد

مردان عزیز:بیایید مردانه " زنها " را گرامی بدارین این بار اگر زن ِ زیبارویی را دیدین هوس را زنده به گور کنین و خدا را شکر کنین برای خلق این زیبایی زیر باران ،اگر دختری را سوار کردین ... به جای شماره به او امنیت بدهین او را به مقصد مورد نظرش برسانین نه به مقصد مورد نظرتان هنگام ورود به هر جایی با لبخند بگویید ، اول شما در تاکسی خودتان را به در بچسبانید نه به او در مترو جای خود را به زنی بدهید که ایستاده بیایید فارغ از جنسیت، کمی واقعا مرد باشید

دعا

کشتی در طوفان شکست و غرق شد.فقط دو مرد توانستندبه سوی جزیره ی کوچک بی اب و علفی شنا کنندونجات یابند. دو نجات یافته دیدن که هیچ کاری نمی توانند بکنند.با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. بنابرین دست به دعا شدندوبرای این که ببینند دعای کدام بهتر مستجاب میشود به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند.فردا مرد اول درختی یافت میوه ای بر ان.انرا خورد.اما مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت. هفته بعدمرد اول از خدا همسروهمدم خواست.فردا کشتی دیگری غرق شد.زن نجات یافت وبه مرد رسید.در سمت دیگر مرد دوم هیچ کس را نداشت. مرد اهل از خدا خانه لباس و غذای بیشتری خواست.فردا به صورتی معجزه اساتمام چیزهایی را که میخواست به او رسید. دست اخر مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد.فردا کشتی ای امد وسمت او لنگر انداخت.مردخواست به همراه همسرش از جزیره برود ومرد دوم را همانجا رها کند. پیش خود گفت:مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های الهی را ندارد.چرا که درخواست های او پاسخ داده نشده.پس همینجا بماند بهتر است. زمان حرکت کشتی ندایی از اسمان پرسید:چرا همسفر خود را دی جزیره رها میکنی؟ پاسخ داد:این نعمت هایی که به دست اورده ام همه مال خودم است.همه را خودم درخواست کرده ام.درخواست های او پذیرفته نشد پس لیاقت این چیز ها را ندارد. ندا مرد را سرزنش کرد:اشتباه میکنی...زمانی که تنها خواسته ی اورا اجابت کردم این نعمتها به تو رسید! مرد با حیرت پرسید:از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟ ندا پاسخ داد:از من خواست که تمام خواسته های تورا اجابت کنم.!

عقاب

مردی در هنگام عبور از جنگل تخم عقابی پیدا کردوانرا به مزرعه خود بردودر لانه ی مرغ گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها بیرون امدوباانها بزرگ شد.در تمام زندگیش او همان کارهایی را انجام میداد که مرغها میکردند.برای پیدا کردن کرمها وحشرات زمین را میکندوقدقد میکردوگاهی همبا دست و پا زدن بسیار کمی در هوا پرواز میکرد! سالها گذشت و عقاب پیر شد... روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز اسمان دید.اوبا شکوه تمام با یک حرکت نا چیز بالهای طلاییش بر خلاف جریان شدید بادپرواز میکرد. عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد وگفت:این کیست؟! همسایه اش پاسخ داد:این عقاب راست-سلطان پرندگان.او متعلق به اسمان است و ما زمینی هستیم. عقاب مثل مرغ زندگی کردومثل مرغ مرد.زیرا فکر میکرد مرغ است.

پرسه........

بی خودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود ... بی خودی حرص زدیم سهم مان کم نشود ... ما خدارا با خود سر دعوا بردیم وقسم ها خوردیم ما به هم بد کردیم ما به هم بد گفتیم ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم وچقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم روی هر حادثه ای حرفی از پول زدیم از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟؟؟؟؟0(دکتر علی شریعتی)

خدا

از تصادف جان سالم بدر برده بود و می گفت زندگی خود را مدیون ماشین مدل بالایش است و خدا همچنان لبخند می زد . . .

اغوش

حجم این همه جای خالی ات را دلم چگونه برای هرشب ام تعبیر می کند، که لحظات نستوه و بی امان بر بغض کهنه ام می تازند، تا در اولین سلام خورشید آخرین قطره اشکم را به غارت برده باشند. شاید اثر دل پیری است این همه گلایه ! دلتنگی ام را، تو اما باور نکن تا خداگونه لبخندی بر چهرات شکفته شود چون راز ومن تمام دلم را فقط به یک اشاره ات بسپارم. به بندم می کشد سکوت هراسی از شکستنم نمانده دگر آنقدر که بی هیچ حاشیه ایی میخواهم امشب رسوا شوم. میدانی؟ آخر دلم کمی آغوش می خواد کمی................